تبليغاتX
الفبا
سیاسی-اجتماعی
«از زندان كه بيرون مي آيي بيشتر دلت ميگيرد از خاموشي ديگران ، از بي تفاوتيشان ... اما باز به خود نهيب ميزني كه خيالي نيست ! آنها كه نيستند ، خوابيده اند و البته عده اي هم خودشان را به خواب زده اند.

حالا وقتي در خيابان راه ميروي .. صفهاي اتوبوس .. تاكسي ، با خودت ميگويي كدام يك از اين مردم ميدانند كه تو از كجا مي آيي؟

كدام يك ازآنها ميدانند كه در اين مدت چه بر سر تو و دوستانت آمده است؟

براي كدام يك از آنها مهم است؟ مردمي كه حتي حاضر نشدند درب پنجره هايشان را باز كنند و ببينند كه تجمع ما در مقابل سازمان ملل به چه دليل است... مردمي كه با مشاهده دستگيري ما رويشان را بر ميگرداندند تا نكند چيزي ببينند كه برايشان خطرناك باشد .. با خودت ميگويي چرا اين مردم اينقدر بي غيرت شده اند؟

بعد باز هم چشمانت را روي هم ميگذاري و فكر ميكني كه عيبي ندارد ، تو به راهي كه ايمان آورده اي ادامه ميدهي واين تنها چيزي است كه از زندان با خودت آورده اي

زير لب ميگويي ادامه ميدهم به هر قيمتي، به هر بهايي»

بخشهایی از نامه یک زندانی سیاسی 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 12:22  توسط مهدی   | 

من از اين‌همه انار دلم مي‌گيرد
از اين‌همه هندوانه و لبخند
چيزي شبيه شرم درقلبم پر‌وخالي مي‌شود و هجوم ياد تو لحظه‌اي آرامم نمي‌گذارد.

واي از روزي كه تو بيايي-مثل همان روز خوب بهار كه آمده‌بودي و هي دلم بين بي‌قراري و احترام برايت پرپرمي‌زد.
با‌خود مي‌گويم شبي كه‌بيايي- مثل همان شبي كه اجازه گرفتم تابه پاس آن همه نه گفتن ببوسمت- چه خواهم گفت؟ اگر توبپرسي:" چرا؟"
من از اين‌همه انار دلم مي‌گيرد
شرم مي‌كنم ،مي‌ترسم روزي بيايي ، با سوالي در چشمانت ...
هنوز يادم نرفته‌است كه ‌دلهامان با هر سطر نوشته‌هات غنج مي‌زد ، لبريز مي‌شديم از حس نمي‌دانم چه‌اي كه دوستش داشتيم و از جسارتت غبطه‌مي‌خورديم.
هنوزم يادم هست ...
نه ، دروغ مي‌گويم
از ياد برده‌ام ، اگر يادم بود ، فرياد مي‌زدم :"آي سبدهاتان پرخواب ، سيب آوردم، سيب"
اي كاش كسي شعري مي‌سرود كوتاه براي آزادي ...كوتاه
وقتي مي‌توان براي رنگ عباها و قباها شعر‌گفت و ترانه ساخت
آزادي كه جاي خود خواهد داشت.
اي‌كاش كسي پيدا مي‌شد تا از غمي شعر بسازد كه حالا سالهاست در قلب‌هامان خانه كرده‌است.
همان غصه شريف ، كه به آن خو كرده‌ايم.
از اين‌همه انار دلم مي‌گيرد
از اين‌همه هندوانه و لبخند
من شرم مي‌كنم، از خودم ، از ياد‌آوري ديشب يلداي تو در سرماي نمور آن نمي‌دانم كجاي بي‌روزن
من شرم‌مي‌كنم، از خودم، از اينكه هنوز برسفره يلداي هميشگي خانه‌ات جايت خالي‌است.
از انارمي‌گوييم وازلبخند
همه‌آمده‌اند تا شبي را با مردي با عباي شكلاتي سر كنند.
چه‌شبي است؛ آراسته وهنرمندانه، چل‌چراغي‌ها سنگ تمام گذاشته‌اند ، مثل هميشه‌ غافلگيرت مي‌كنند
شب مرد عبا‌شكلاتي پر است از انار و هندوانه و لبخند...
پر است از حس غريب گناه‌كاري نسلي كه روزي فرياد زده‌است، اما امروز شرم دارد از آن فرياد و مي‌خواهد مثل پيرترها عاقل باشد و من‌چقدراز اين حس متنفرم.
و من از ابتدا تا انتهاي شب شكلاتي به اين مي‌انديشم كه كاش فقط يك شكلات برسرسفره يلداي تنهايت باشد تا كامت شيرين شود.


+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 23:45  توسط مهدی   |