|
|
|
|
|
«از زندان كه بيرون مي آيي بيشتر دلت ميگيرد از خاموشي ديگران ، از بي تفاوتيشان ... اما باز به خود نهيب ميزني كه خيالي نيست ! آنها كه نيستند ، خوابيده اند و البته عده اي هم خودشان را به خواب زده اند. حالا وقتي در خيابان راه ميروي .. صفهاي اتوبوس .. تاكسي ، با خودت ميگويي كدام يك از اين مردم ميدانند كه تو از كجا مي آيي؟ كدام يك ازآنها ميدانند كه در اين مدت چه بر سر تو و دوستانت آمده است؟ براي كدام يك از آنها مهم است؟ مردمي كه حتي حاضر نشدند درب پنجره هايشان را باز كنند و ببينند كه تجمع ما در مقابل سازمان ملل به چه دليل است... مردمي كه با مشاهده دستگيري ما رويشان را بر ميگرداندند تا نكند چيزي ببينند كه برايشان خطرناك باشد .. با خودت ميگويي چرا اين مردم اينقدر بي غيرت شده اند؟ بعد باز هم چشمانت را روي هم ميگذاري و فكر ميكني كه عيبي ندارد ، تو به راهي كه ايمان آورده اي ادامه ميدهي واين تنها چيزي است كه از زندان با خودت آورده اي زير لب ميگويي ادامه ميدهم به هر قيمتي، به هر بهايي» بخشهایی از نامه یک زندانی سیاسی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 12:22 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
من از اينهمه انار دلم ميگيرد واي از روزي كه تو بيايي-مثل همان روز خوب بهار كه آمدهبودي و هي دلم بين بيقراري و احترام برايت پرپرميزد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 23:45 توسط مهدی
|
|
||