|
|
|
|
|
توی زندان که بودم همیشه به مناسبتهای مذهبی مختلفی که نزدیک بود فکر می کردم و اینکه آیا این روزها را توی زندان خواهم گذراند یا آزاد؟ 13 رجب که تو زندان گذشت؛ نزدیکای مبعث بودیم که با خودم این طور تحلیل می کردم که احتمالا مبعث هم زندان خواهم بود و قبل از نیمه شعبان آزاد می شم. از همه ترسناک تر فکر کردن به این بود که ماه رمضان هم بیاد و هنوز توی سلول انفرادی 209 باشم.... خدایا ! می تونم تصور کنم که الان احسان منصوری، مجید توکلی و احمد قصابان چقدر آرزو دارند که توی خونه هاشون باشن و سحر با صدای مادراشون از خواب بیدار شن وسحری بخورن.... از روی چهره شکسته مادر خودم در لحظه آزادی، می تونم حدس بزنم که مادراشون الان از اونها هم بیشتر آرزومند در آغوش کشیدن بچه هاشون هستن. خدایا! دیگه طاقت همه ما از این همه ظلمی که به دوستان خوب پلی تکنیکیم می ره طاق شده! تو را به جان بنده هایی که دوست داری قسم! این دستهایی که تو شیراز و ورامین و مشهد و زندان اوین رو به آسمان بلند شده را ببین!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 5:4 توسط مهدی
|
|
||