|
|
|
|
|
مریم آه کشید. با خود اندیشید :" وای به حال مادری که پسری به دنیا بیاورد که با پسرهای دیگر فرق داشته باشد." اما حرفی نزد. پیرمرد،اینک بر روی او خم شد و صدایش را آهسته نمود. لبانش گر گرفته بودند. گفت: "درود بر تو ای مریم. خداوند قادر متعال است. کسی از کارهای او سر در نمی آورد. شاید پسرت..." آه از نهاد مادر نگون بخت بر آمد. _ پدر به من رحم کن. پیامبر؟ نه، نه. و اگر بر قلم صنع خدا چنین رفته است، بگذار پاکش کند. دلم می خواهد که پسرم برای خودش مثل دیگران مردی بشود. همین، نه کمتر و نه بیشتر. مثل دیگران... چرا کار پدرش را دنبال نکند و گهواره، گاوآهن و یا صلیب نسازد؟ چرا با دختر زیبای جهیزیه داری از خانواده ای محترم عروسی نکند؟ بهتر است شغل آزادی داشته باشد و بچه دار شود. بعد همگی با هم، مادربزرگ و بچه ها و نوه ها به گردش می رویم و همه ما را تحسین می کنند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:37 توسط مهدی
|
|
||